اخبار > سیره و زندگی نامه امام علی النقی علیه السلام


  چاپ        ارسال به دوست

مناسبتها

سیره و زندگی نامه امام علی النقی علیه السلام

در تاريخ امام عاشر و بدر باهر ابوالحسن الثالث مولانا الهادى امام على نقى عليه السلام

ودر آن چند فصل است :

فصل اول : در تاريخ ولادت واسم وكنيت امام على النقى عليه السلام است

اشهر در ولادت آن حضرت آن است كه در نيمه ذى حجه سنه دويست و دوازده در حوالى مدينه در مـوضـعى كه آن را )صريا ( گويند، آن بزرگوار دنيا را به نور خود روشن فـرمـود ولكـن بـه روايـت ابـن عـياش ولادت آن حضرت در دوم رجب يا پنجم آن واقع شده. والده مـعـظـمه جليله اش سمانه مغربيه است ومعروف است به سيده. و در ) جنات الخلود( اسـت كـه آن مـخـدره هـمـيـشـه روزه سـنـتـى داشـتـى و در زهـد وتـقـوى مـثـل ومـانـنـد نـداشـت.ودر ) درّالنـظـيـم(  اسـت كـه كـنـيـه آن مـخـدره ام الفـضـل بـوده و مـحـمـّد بـن فـرج و عـلى بـن مـهزيار روايت كرده اند از حضرت هادى عليه السـلام كـه فـرمـود: مـادرم عـارفـه اسـت بـه حـق مـن و او از اهـل بـهـشـت اسـت نـزديـك نـمـى شـود بـه اوشيطان سركش ونمى رسد به او مكر جبار عنيد و خـداونـد او را نگهبان و حافظ است و تخلف نمى كند از امهات صديقين و صالحين .

اسـم شـريف آن جناب على بود و كنيت ابوالحسن و چون حضرت امام موسى و امام رضا عليهما السـلام را نـيـز ابـوالحـسـن مـى گـفـتـند از جهت تعيين ، آن جناب را ابوالحسن الثالث مى گـويـنـد چـنانچه حضرت امام رضا عليه السلام را ابوالحسن الثانى وگاهى هم مكان يا هادى يا عسكرى ذكر مى كنند چنانچه اهل حديث مى دانند و مشهورترين القاب آن حضرت نقى وهادى است . وگاهى آن حضرت را نجيب و مرتضى وعالم وفقيه وناصح وامين ومؤ تمنوطيب ومـتوكل مى گفتند ولكن لقب اخير را آن حضرت مخفى مى كرد واصحاب خود را فرموده بود از ايـن لقـب اعـراض ‍ كـنـيـد بـه جـهـت آنـكـه لقـب خـليـفـه مـتـوكـل عـلى اللّه بـود در آن زمـان . وچـون آن جـنـاب و فرزندش امام حسن عليه السلام در سـامـره سـكـنـى فـرمـودنـد در مـحـله اى كـه )عـسـكـر عـ( نام داشت از اين جهت اين هر دو بـزرگـوار را نـسـبـت بـه آن مـكـان داده و عـسـكـرى مـى گـفـتـنـد، و در شمايل آن حضرت گفته اند كه آن جناب متوسط القامة و مرطوبى بود و روى سرخ و سفيد و گـونـه هـاى انـدك بـرآمده و چشمهاى فراخ و ابروهاى گشاده وچهره دلگشا داشت ، ونقش نـگـين آن جناب ) اللّهُ رَبّى وَ هُوَ عِصْمَتى مِنْ خَلْقِهِ ( بوده ، وانگشتر ديگرى داشت كه نقشش اين بود. )حِفْظُ الْعُهُودِ مِنْ اَخْلاقِ الْمَعْبُودِ ( .

سـيـد بـن طـاوس روايـت كـرده از جـنـاب عـبـدالعـظيم حسنى كه حضرت امام محمّد تقى عليه السلام اين حرز را براى پسرش حضرت امام على نقى عليه السلام نوشت در وقتى كه آن حـضـرت كـودك بوده و در گهواره جاى داشت و تعويذ مى كرد آن حضرت را به اين تعويذ و امر مى كرد اصحاب خود را به آن و آن حرز اين است :

)بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ لاحَوْلَ وَ لاقُوّةَ اِلاّ بِاللّهِ الْعَلِّىِ الْعَظيمِ اللّهُمَ رَبَّ الْمَلائِكَةِ وَ الرُّوح الخ ( .

وتمام آن در ) مهج الدعوات ( است . و تسبيح آن حضرت :

)سـُبـْحـان مـَنْ هـُوَ دائمٌ لايـَسـْهـُو، سـُبْحانَ مَنْ هُوَ قائمٌ لايَلْهُوْ، سُبْحانَ مَنْ هُوَ غَنِىٌ لايَفْتَقِرُ، سُبْحانَ اللّهِ وَ بِحَمْدِهِ(

 

فـصـل دوم : در بـيـان مـخـتصرى از فضايل و مناقب و مكارم اخلاق امام على نقى عليه السلام است

و اكتفا مى شود به چند خبر:

آب گرم وآماده وضو

اول ـ شـيـخ طـوسـى از ) كافور خادم ( روايت كرده كه گفت : حضرت امام على نقى عـليـه السـلام فـرمـود بـه مـن كـه فـلان سـطـل را در فـلان مـحـل بـگـذار كه من وضو بگيرم از آن براى نمازم وفرستاد مرا پى حاجتى وفرمود چون بـرگـشـتى سطل را بگذار كه مهيا باشد براى وقتى كه من خواستم آماده نماز شوم . پس آن حـضـرت بـر قـفـا خـفـت تـا خـواب كـنـد ومـن فـراموش كردم كه فرمايش حضرت را به عمل آورم وآن شب ، شب سردى بود، پس يك وقت ملتفت شدم كه آن حضرت برخاسته براى نـمـاز ويـادم آمـد كـه مـن سـطـل آب را نـگـذاشـتـم در آن مـحـل كـه فـرموده بود. پس از جاى خود دور شدم از ترس ملامت آن حضرت ومتاءلم بودم از جـهـت آنـكـه آن حـضـرت بـه تـعـب ومـشـقـت خـواهـد افـتـاد بـراى تـحـصـيـل آن سـطل آب ، ناگاه مرا ندا كرد نداء غضبناك ، من گفتم : انا للّه چه عذر آورم ؟ بـگـويم فراموش كردم چنين كارى را و چاره اى نديدم از اجابت آن حضرت ، پس رفتم به خدمتش به حال رعب وترس ، فرمود: واى بر تو آيا ندانستى رسم و عادت مرا كه من تطهير نـمـى كـنـم مـگـر بـه آب سـرد، بـراى مـن آب گـرم نـمـودى و در سـطـل كـردى . گـفـتـم : بـه خـدا سـوگـنـد كـه مـن نـه سـطـل را در آنجا گذاشتم و نه آب در آن كردم ، فرمود: اَلْحَمْدُللّهِ به خدا قسم كه ما ترك نخواهيم كرد رخصت خدا را ورد نخواهيم كرد عطاى او را، حمد خداوندى را كه قرار داد ما را از اهـل طـاعـتـش و تـوفـيق داد ما را به اعانت نمودن از براى عبادتش ، همانا پيغمبر صلى اللّه عـليـه وآله وسـلم فـرمـود كـه خـداونـد غـضـب مـى كـن بـر كـسـى كـه قبول نكند رخصتش را.

احترام مخالفان به امام هادى عليه السلام

دوم ـ ونيز شيخ روايت كرده به متوكل گفتند: هيچ كس چنان نمى كند كه توبا خود مى كنى در بـاب عـلى بـن مـحـمـّد تـقـى ؛ زيـرا كـه هـر وقـت [بـه ] مـنزل تووارد مى شود هركس كه در سراى است اورا خدمت مى كند به حدى كه نمى گذارند كـه پـرده بـلند كند ودر را باز كند و چون مردم اين را بدانند مى گويند اگر خليفه نمى دانـسـت اسـتحقاق او را از براى اين امر اين نحورفتار با اونمى نمود بگذار او را وقتى كه داخـل خـانـه مى شود خودش پرده را بلند كند و برود همچنان كه سايرين مى روند و به او برسد همان تعبى كه به سايرين مى رسد. متوكل فرمان داد كه كسى خدمت نكند على نقى عـليـه السـلام را و از جـلو او پـرده را بـلنـد نـكـنـد و مـتـوكـل بـسيار اهتمام داشت كه از خبرها ومـطـالبـى كـه در مـنزلش واقع شده مطلع شود لاجرم كسى را گماشته بود كه خبرها را بـراى اومـى نـوشـت پـس نـوشـت آن مـرد بـه مـتـوكـل كـه عـلى بـن محمّد عليه السلام چون داخـل خانه شد كسى پرده را از جلوبلند نكرد لكن بادى وزيد به حدى كه پرده را بلند كـرد وآن حـضـرت بـدون زحـمـت داخـل شـد. مـتـوكل گفت مواظب باشند وقت بيرون رفتنش را. ديـگـربـاره آن گـماشته متوكل نوشت كه بادى بر خلاف باد اولى وزيد و پرده را بلند كـرد كـه آن حـضـرت بـدون تـعـب بيرون رفت . متوكل ديد كه در اين كار فضيلت حضرت ظـاهـر مـى شـود فـرمـان داد كـه بـه دسـتـور سـابـق رفـتـار كـنـيد وپرده از پيش او بلند كنيد.

احترام بى اختيار

سـوم ـ امـين الدّين طبرسى از محمّد بن حسن اشتر علوى روايت كرده كه گفت : من و پدرم بر در خـانـه مـتـوكـل بـوديـم ومـن در آن وقـت كـودك بـودم وجـمـاعـتـى از طـالبـيـيـن و عـباسيين وآل جعفر حضور داشتند وما واقف بوديم كه حضرت ابوالحسن على هادى عليه السلام وارد شـد تـمـامـى مـردم بـراى او پـيـاده شـدنـد تـا آنـكـه حـضـرت داخـل خـانـه شـد. پـس بـعضى از آن جماعت به بعضى ديگر گفتند كه ما چرا پياده شديم بـراى ايـن پسر نه او از ما شرافتش بيشتر است و نه سنش زيادتر است ، به خدا سوگند كه براى او پياده نخواهيم شد. ابوهاشم جعفرى گفت : به خدا كه وقتى او را ببينيد براى او پـيـاده خـواهـيـد شـد در حالى كه خوار باشيد. پس زمانى نگذشت كه آن حضرت تشريف آوردنـد چـون نـظـر ايـشـان بر آن حضرت افتاد تمامى براى او پياده شدند ابوهاشم به ايـشـان فـرمـودنـد: آيـا شـمـا نـگـفـتـيد كه ما پياده نمى شويم براى او چگونه شد پياده شـديـد؟! گـفـتـند: به خدا سوگند كه نتوانستيم خوددارى كنيم تا بى اختيار پياده شديم .

سلمانى حضرت آدم عليه السلام در حج

چـهـارم ـ شـيـخ يـوسـف بـن حاتم شامى در ) درّالنظيم ( وسيوطى در ) درّالمنثور ( از) تاريخ خطيب ( نقل كرده از محمّد بن يحيى كه گفت : روزى يحيى بن اكثم در مـجـلس واثـق باللّه خليفه عباسى سؤ ال كرد در وقتى كه فقها حاضر بودند كه كى تـراشـيـد سـر آدم عـليه السلام را هنگامى كه حج كرد؟ تمامى مردم از جواب عاجز ماندند. واثـق گـفـت كـه مـن حـاضـر مـى كـنـم كـسـى را كـه جـواب ايـن سـؤ ال را بگويد، پس فرستاد به سوى حضرت هادى عليه السلام وآن جناب را حاضر كرد، پـس پرسيد كه يا اباالحسن خبر بده ما را كه كى تراشيد سر آدم عليه السلام را وقتى كـه حـج مـى گذاشت ؟ فرمود: سؤ ال مى كنم از تويا اميرالمؤ منين عليه السلام كه مرا از ايـن سـؤ ال عـفـونـمـايـى ، گـفـت : قـسـم مـى دهـم تـورا كـه جـواب بـگـويـى . فـرمـود: الحال كه قبول نمى كنى ، پس به درستى كه پدرم خبر داد از جدم از پدرش از جدش ‍ كه رسـول خـدا صـلى اللّه عـليه وآله وسلم فرمود كه براى تراشيدن سر آدم عليه السلام جبرئيل ماءمور شد ياقوتى از بهشت آورد و به سر ماليد موهاى سرش ريخت و به هرجا كه روشنى آن ياقوت رسيد آنجا حرم گرديد.

 

فصل سوم : در دلايل ومعجزات امام على نقى عليه السلام است

اكتفا مى كنيم به ذكر چند خبر:

نگين گرانبها

اول ـ در) اءمـالى ( ابن الشيخ از منصورى وكافور خادم مروى است كه در سامرا حـضـرت هـادى عـليـه السـلام همسايه اى داشت كه اورا يونس نقاش ‍ مى گفتند وبيشتر اوقـات خـدمت آن حضرت مى رسيد وآن جناب را خدمت مى نمود. يك روز وارد شد خدمت آن جناب در حـالتـى كـه مـى لرزيـد و عـرض كـرد: اى سـيـد مـن ! وصـيـت مـى كـنـم كـه بـا اهل بيت من خوب رفتار كنى ، حضرت فرمود: مگر چه خبر است ؟ و تبسم مى كرد. عرض كرد كه موسى بن بغا يك نگينى به من داد كه آن را نقش كنم وآن نگين از خوبى قيمت نداشت من چـون خـواسـتم آن نگين را نقش كنم شكست ودوقسمت شد وروز وعده فردا است وموسى بن بغا [يا] مرا هزار تازيانه مى زند.

يـا خـواهـد كـشـت . حـضـرت فـرمـود: ايـنـك بـروبـه منزل خود تا فردا شود همانا چيزى نخواهى ديد مگر خوبى . روز ديگر صبحگاهى خدمت آن حـضـرت رسـيـد عرض كرد پيك موسى به جهت نگين آمده است . فرمود: برونزد اونخواهى ديـد جـز خـيـر وخـوبـى . آن مـرد ديـگـربـاره گـفـت كـه الحـال مـن نزد او روم چه بگويم ؟ حضرت فرمود: تو برو نزد او و گوش كن چه با تو مى گـويـد هـمـانـا جـز خـوبـى چـيـز ديـگر نخواهد بود. مرد نقاش رفت وبعد از زمانى خندان بـرگـشـت و عرض كرد: اى سيد من ! چون رفتم نزد موسى مرا گفت : جوارى من در باب آن نگين با هم مخاصمت كردند آيا ممكن مى شود كه او را دونصف كنى تا دو نگين شود كه نزاع و مـخـاصـمـه آنـهـا بر طرف شود. حضرت چون اين بشنيد خدا را حمد كرد و فرمود: چه در جواب اوگفتى ؟ گفت : گفتم مرا مهلت بده تا فكرى در امر آن كنم ، حضرت فرمود: خوب جواب گفتى .

تعليم معجزه آساى 73 زبان

دوم ـ ابـن شـهـر آشـوب و قطب راوندى از ابوهاشم جعفرى روايت كرده اند كه گفت : خدمت حـضـرت امـام على نقى عليه السلام شرفياب شدم پس با من به زبان هندى تكلم كرد من نـتـوانـسـتم درست جواب دهم و در نزد آن حضرت ركوه اى بود مملو از سنگريزه پس يكى از سنگريزه ها را برداشت و مكيد پس نزد من افكند من آن را در دهان گذاشتم وبه خدا سوگند كـه از خـدمـت آن جـنـاب بـرنـخـاسـتـم مـگـر آنـكـه تـكـلم مى كردم به هفتاد وسه زبان كه اول آن زبان هندى باشد.

حيوان سريع السير

سوم ـ و نـيـز از ابـوهاشم جعفرى روايت شده كه گفت : شكايت كردم به سوى مولاى خود حـضـرت امـام عـلى نـقى عليه السلام كه چون از خدمت آن حضرت از سرّ من راءى مرخص مى شوم و به بغداد مى روم شوق ملاقات آن حضرت را پيدا مى كنم و مرا مركبى نيست سواى ايـن يـابـوي كـه دارم و آن هـم ضعف دارد و از آن حضرت خواستم كه دعايى كند براى قوت من بـراى زيـارتش ، حضرت فرمود: (قَوّاكَ اللّهُ يا اَباهاشِمٍ وَ قَوّى بِرْذَوْنَكَ ) . خدا تورا قوت دهد و قوت دهد يا بوى تورا.

پـس از دعـاى آن حـضـرت چـنـان بـود كـه ابـوهـاشم نماز فجر در بغداد مى گذاشت و بر يـابـوى خـود سـوار مـى گـشـت و آن هـمـه مـسافت مابين بغداد و سامره را طى مى كرد و وقت زوال هـمـان روز را بـه سـامره مى رسيد و اگر مى خواست بر مى گشت همان روز به بغداد و اين از دلايل عجيبه بود كه مشاهده مى گشت .

آينده سامراء

چهارم ـ در ( امالى ) شيخ طوسى از حضرت امام على نقى عليه السلام روايت شده كـه فـرمـود: آمـدم سـرّ مـن راءى از روى كـراهت و اگر بيرون شوم نيز از روى كراهت خواهد بود، راوى گفت : براى چه سيد من ؟ فرمود: به جهت خوبى هواى آن و گوارا بودن آب آن وقلت درد در آن .

(ثُمَّ قالَ عليه السلام : تُخْرَبُ سُرَّ مَنْ رَاءْى حَتّى يَكُونَ فيها خانٌ وَ بَقّالٌ لِلْمارَّةِ وَ عَلامَةُ تَدارُكِ خَرابِها تَدارُك الْعمارَةِ فى مَشْهَدى مِنْ بَعْدى).

علت شيعه شدن يك اصفهانى

پنجم ـ قطب راوندى روايت كرده كه جماعتى از اهل اصـفهان روايت كرده اند كه مردى بود در اصفهان كه او را عبدالرحمن مى گفتند و او بر مذهب شـيـعـه بـود بـه او گـفـتـنـد بـه چـه سـبـب تـو ديـن شـيـعـه را اخـتـيـار كـردى و قـائل بـه امـامت حضرت امام على نقى عليه السلام شدى ؟ گفت : به جهت معجزه اى كه از او مـشـاهـده كـردم و حـكـايـت آن چـنـان بـود كـه مـن مـردى فـقـيـر و بـى چـيـز بـودم و بـا ايـن حـال صـاحـب زبـان و جـراءت بـودم . در يـكـى از سـالهـا اهـل اصـفـهـان مـرا بـا جـمـاعـتـى بـه جـهـت تـظـلم بـه نـزد متوكل فرستادند چون ما به نزد متوكل رفتيم روزى بر در خانه او بوديم كه امر شد به احـضـار عـلى بـن محمّد بن الرضا عليهم السلام ، من از شخصى پرسيدم كه اين مرد كيست كـه مـتـوكـل امـر كـرده به احضار آن ؟ گفت : او مردى است از علويين كه رافضه او را امام مى دانـنـد، پـس از آن گـفـت : مـمـكـن اسـت مـتـوكـل او را خـواسـتـه بـاشـد بـراى آنـكـه او را بـه قـتـل رساند. من با خود گفتم كه از جاى خود حركت نمى كنم تا اين مرد علوى بيايد و او را مشاهده كنم پس ناگهان شخصى سوار بر اسب پيدا شد مردم به جهت احترام در طرف راست وچـپ راه اوصـف كـشـيـدنـد و او را مـشـاهـده مـى كـردنـد پـس چون نگاه من بر اوافتاد محبت اودر دل مـن جـاى گـرفـت پـس شـروع كـردم در دعـا كـردن كـه خـداونـد شـرّ مـتـوكـل را از او بـگـردانـد و آن جـنـاب از مـيـان مـردم مـى گـذشـت در حـالى كـه نـگـاهـش به يـال اسـب خـود بـود و بـه جـاى ديـگـر نـگـاه نـمـى كـرد تـا بـه مـن رسـيـد و مـن هـم مشغول به دعا در حق او بودم پس چون محاذى من شد روى خود به من كرد و فرمود: خدا دعايت را مستجاب كند و عمرت را طولانى و مال و اولادت را بسيار گرداند. چون من اين را بشنيدم مرا لرزه گـرفـت و در مـيان رفقايم افتادم ، پس ايشان از من پرسيدند كه تو را چه مى شود؟ گـفـتـم : خـيـر اسـت و حـال خـود را بـا كـسـى نـگـفـتـم . چـون برگشتم به اصفهان خداوند مال بسيار به من عطا كرد و امروز آنچه من اموال در خانه دارم قيمتش به هزار درهم مى رسد سـواى آنـچه بيرون خانه دارم و ده اولاد هم مرا روزى شد و عمرم هم از هفتاد تجاوز كرده و من قائلم به امامت كسى كه از دل من خبر داده و دعايش در حق من مستجاب شده .

 

فصل چهارم : در ذكر چند كلمه موجزه منقوله از حضرت هادى عليه السلام

اول ـ قال عليه السلام : من رضى عن نفسه كثر الساخطون عليه ؛ هر كه راضى وخشنود شد از خود وپسنديد خود را، بسيار شود خشمناكان بر او.

فقير گويد: مناسب است در اينجا نقل اين سه شعر از سعدى :

به چشم كسان در نيايد كسى              كه از خود بزرگى نمايد بسى

مگوتا بگويند شكرت هزار                    چه خود گفتى از كس توقع مدار

بزرگان نكرده اند در خود نگاه              خدابينى از خويشتن بين مخواه

 

 

دوم ـ قـالَ عـليـه السـلام :  اَلْمـُصـيـبـَة لِلصـّابـِرِ واحـِدَةٌ وَ لِلْجـازِعِ إِثـنـِتـانِ عـ .

فرمود: مصيبت شخص صبر كننده يكى است وبراى جزع كننده دوتا است .

فـقـيـر گـويـد: ظـاهـرا دوتا بودن مصيبت جزع كننده ، يكى مصيبت وارده بر اواست و ديگر مصيبت نابود شدن اجر اواست . به جهت جزع وبى تابى او؛ چنانكه در بعض ‍ روايات است : فـَاِنَّ الْمـصابَ مَنْ حُرِمَ الثَّواب ؛ يعنى مصيبت زده كسى است كه از ثواب بى بهره ماند. وحـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليه وآله وسلم در كاغذى كه براى معاذ نوشته در تعزيت اوبه موت فرزندش ، فرموده :

(وَ قـَدْ كـانَ اِبـْنـُكَ مـِنْ مُواهِبِ اللّهِ الْهَنيئَةِ وَ عَواريةِ الْمُسْتَوْدَعَةِ مَتَّعَكَ اللّهُ بِهِ فى غـِبـْطـَةٍ وَ سـُرُورٍ وَ قـَبـَضَُه مـِنـْكَ بـِاَجـْرٍ كـَثـيٍر الصَّلوةُ وَ الرَّحْمَةُ وَ الْهُدى اِنْ صَبَرْتَ وَاحـْتـَسـَبـْتَ فـَلاتـَجـْمَعَنّ عَلَيْكَ مُصيبَتَيْنِ فَيَحْبِطَ لَكَ اَجْرُكَ وَ تَنْدَمَ عَلى مافا تَكَ ) .

و روايات وحكايات در مدح وثواب صبر بسيار است ومن در اينجا اكتفا مى كنم به يك روايت ويك حكايت . اما روايت  :  

هـمـانـا از حـضـرت صـادق عـليـه السـلام مـنـقـول اسـت كـه چـون مـؤ مـن را داخل در قبر كنند نماز در طرف راست او واقع شود و زكات در طرف چپ او و برّ يعنى نيكويى و احـسـان او مـشـرف بـر او شـود و صـبـر او در نـاحـيـه اى قـرار گيرد. پس وقتى دوملك سؤ ال بـيـايـنـد صـبـر گـويد به نماز و زكات وبرّ دريابيد شما صاحب خود را، يعنى ميت را نگاهدارى كنيد پس هرگاه عاجز شديد از آن من هستم نزد او. و اما حكايت :

پس از بعضى تواريخ منقول اسـت كـه كسرى بر بزرجمهر حكيم غضب كرد وامر كرد اورا در جاى تاريكى حبس كنند ودر قيد آهن اورا بند نمايند پس چند روز به آن حال بر اوبگذشت . روزى كسى را فرستاد كه از اوخـبر گيرد واز حال اوبپرسد چون آن رسول آمد اورا با سينه گشاده ونفس آرميده ديد، گـفـت : تـودر ايـن تـنـگـى وسـخـتـى مـى بـاشى ولكن چنان هستى كه در آسايش وفراخى زنـدگـانـى مـى كـنـى ! گـفـت : مـن مـعـجـونـى درسـت كـرده ام از شـش چـيـز وآن را استعمال كرده ام لاجرم مرا به اين حال خوش گذاشته . گفت كه آن معجون را تعليم ما نيز بفرما كه در بلاها استعمال كنيم شايد ما هم انتفاع از آن بريم .

فـرمـود: آن شـش چـيـز، يـكـى اعـتـمـاد بـه خـداونـد عـز وجـل اسـت ، دوم آنـكـه هرچه مقدر شده خواهد شد، سوم آنكه صبر بهترين چيزى است كه آدم مـمـتـحـن اسـتـعمال آن كند، چهارم آنكه اگر صبر نكنم چه بكنم ، پنجم آنكه شايد مصيبتى وارد شـود كـه از آن مصيبت سخت تر باشد، ششم آنكه از ساعت تا به ساعت ، فرج است . چون اين مطلب را به كسرى اطلاع دادند امر كرد اورا از زندان وبند رها كردند واورا احترام نمودند.

 سوم ـ قالَ عليه السلام : (اَلْهَزْلُ فَكاهَةُ السُّفَهاءِ وَ صَناعَةُ الْجُهّالِ ) ؛  بيهودگى خوش منشى بيخردان وصفت نادانان است .

فـقـيـر گـويـد: ايـن مـعـنـى در صـورتـى اسـت كـه هـزل بـا لام بـاشـد واگـر هزل با همزه باشد چنانكه در بعض نسخ است يعنى ريشخند وفسوس ومسخرگى ، وشكى نـيـسـت كـه ايـن عـمـل شـيـوه اراذل واوبـاش وپـسـت فـطـرتـان اسـت وصـاحـب ايـن عـمـل را از ديـن و ايـمـان خـبـرى واز عـقـل ودانـايـى اثـرى نـيـسـت وبـه مراحل بسيار از منزل انسانيت دور ونام انسانيت از اومهجور است .

چـهـارم ـ قـالَ عـليـه السلام : (اَلسَّهْرُ اَلَذُّ لِلْمَنامِ وَ الْجُوعُ يَزيدُ فى طيبِ الطَّعاِم ) ؛

فـرمـود: بـيـدارى لذيـذ كـنـنـده تـر اسـت خـواب را وگـرسـنگى زياد مى كند در خوبى و پاكيزگى طعام .

پـنـجم ـ قالَ عليه السلام : (اُذْكُرْ مَصْرَعَكَ بَيْنَ يَدَىْ اَهْلِكَ فَلاطَبيبٌ يَمْنَعُكَ وَ لاحَبيبٌ يَنْفَعُكَ ) ؛

فـرمـود: يـاد كـن آن وقـتـى را كـه افـكـنـده شـده اى بـر زمـيـن مـقـابـل اهل خود پس طبيبى نيست كه منع كند تورا از مردن ونه دوستى كه نفع رساند تورا در آن حال .

مـؤ لف گـويـد: كـه اشـاره فـرمـوده حـضـرت در ايـن فـرمـايـش بـه حال احتضار آدمى به همان حالى كه حق تعالى به آن اشاره فرموده فى كلامه المجيد ( اِذا بـَلَغـَتِ التَّراقـِىَ وَ قـيـلَ مـَنْ راقٍ ) ؛ چون برسد روح به چنبره گـردن وگـفته شود يعنى كسان محتضر گويند كيست افون كننده به ادعيه وعلاج نماينده بـه ادويـه ، يا گويند ملائكه : آيا ملائكه رحمت اورا مرتقى سازند به آسمان يا ملائكه عذاب به نيران ( وَ ظَنّ اَنَّهُ الْفِراقُ )  

ويـقـيـن كـنـد مـحـتـضـر كـه آنچه به اونازل شده مفارقت است . ودر حديث آمده كه بنده علاج شـدائد مـرگ كـنـد وحـال آنـكـه هـر يـك از مفصلهاى اوبر يكديگر سلام كنند و گويند بر تـوبـاد سـلام جـدا مى شوى از من ومن از توتا روز قيامت ( وَ الْتَفَّتِ السّاقُ بِالسّاقِ )  وبـپـيـچـيـد سـاق مـحـتـضـر بـه سـاق او، يـعـنـى پـاهـاى او از هـول مـرگ وسـخـتـى جـان كـندن در هم پيچد، وبعضى گفته اند معنى آن است كه جمع شود شدت موت به شدت آخرت.

فـقـيـر گـويـد: ايـنـك مـنـاسـب ديـدم ايـن دعـاى شـريـف را در ايـن مـحـل نـقـل كـنـم تـا نـاظـريـن بـه فـيـض خـوانـدن آن خـود را نائل كنند:

(اِلهى كَيْفَ اَصْدُرُ عَنْ بابِكَ بِخَيْبَةٍ مِنْكَ وَ قَدْ قَصَدْتُهُ عَلى ثِقَةٍ بِكَ، اِلهى كَيْفَ تـُؤ يـِسـْنـى مـِنْ عـَطـائِكَ وَ قـَدْ اَمـَرْتَنى بِدُعائِكَ، صَلِّ عَلى مَحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدِ وَارْحَمْنى اِذَا اَشْتَدَّ الاَنينُ وَ حُظِرَ عَلَىَّ الْعَمَلُ وَ انْقَطَعَ مِنّى الاَمَلُ وَ اَفْضَيْتُ اِلَى الْمَنُونِ وَبَكَتْ عَلىَّ الْعـُيـُونُ وَ وَدَّعـَنـى الاَهـْلُ وَ الاَحبْابُ وَ حُثِى عَلَىَّ التُّرابُ وَ نُسِىَ اسْمى وَ بَلِىَ جِسْمى وَ انـْطَمَسَ ذِكْرى وَ هُجِرَ قَبْرى فَلَمْ يَزُرْنى زائرٌ وَ لَمْ يَذْكُرْنى ذاكِرٌ. وَ ظَهَرَت مِنّى الْمَاثِمُ واسْتَوْلَتْ عَلَىَّ الْمَظالِمُ وَ طالَتْ شِكايَةُ الخُصُومِ وَ اتَّصَلَتْ دَعْوَةُ الْمَظْلُومِ، صَلِّ اللّهُمَّ عـَلى مـُحـَمَّدٍ وَ آلِ مـُحـَمَّدِ وَارْضِ خـُصـُومى عَنّى بِفَضْلِكَ وَ اَحْسانِكَ وَ جُدْ عَلَىَّ بِعَفْوِكَ وَ رِضـْوانـِكَ، اِلهـى ذَهـَبـَتْ اَيـّامُ لَذّاتـى وَ بَقِيَتْ مَاءثِمى وَ تَبِعاتِى وَ قَدْ اَتَيْتُكَ مُنيبا تـائبـا فـَلاتـَرُدَّنى مَحْروما وَ لاخائِبَا، اَللّهُمَّ آمِنْ رَوْعَتى وَاغْفِرْ زَلَّتى وَ تُبْ عَلَىَّ اِنَّكَ اَنْتَ التَّوابُ الرَّحيمُ ) .

الهى تويى آگه از حال من            عيان است پيش تواحوال من

تويى از كرم دلنواز همه                به بيچارگى چاره ساز همه

بود هركسى را اميدى به كس     اميد من از رحمت تواست وبس

الهى به عزت كه خوارم مكن         به جرم گنه شرمسارم مكن

اگر طاعتم رد كنى ور قبول         من ودست ودامان آل رسول

 

فـصـل پـنـجـم : در حـركـت حـضـرت امام على نقى عليه السلام از مدينه طيبه به سامراء وذكربعضى از ستمها كه از مخالفين بر آن مبين واقع شده وشهادت آن حضرت

بـدان كـه حـضـرت امـام عـلى نـقى عليه السلام ولادت با سعادتش ونشوونمايش در مدينه طـيـبه واقع شد وهشت سال از سن شريفش گذشته بود كه والد بزرگوارش ‍ شهيد گشت وامـامـت مـنـتـقـل بـه آن حـضـرت گـرديـد وپـيـوسـتـه در مـديـنـه بـود تـا ايـام جـعـفـر مـتـوكـل كه از آن حضرت را به سرّ من راءى طلبيد وسببش آن شد كه ( بريحه عباسى ) كـه امـام جـماعت حرمين بود نامه اى به متوكل نوشت كه اگر تو را به مكه ومدينه حـاجـتـى هـست على بن محمّد را از اين ديار بيرون بر كه اكثر اين ناحيه را مطيع ومنقاد خود گـردانـيـده اسـت وجـمـاعـتـى ديـگـر نـيـز بـه ايـن مـضـمـون كـاغـذ بـه مـتـوكـل نـوشتند وعبداللّه بن محمّد والى مدينه اذيت واهانت بسيار به آن امام بزرگوار مى رسـانـيـد تـا آنـكـه نـامـه هـا بـه مـتـوكـل نـوشـت در بـاب آن جـنـاب كـه سـبـب خشم وغضب مـتـوكـل گـرديـد وچـون حـضـرت مـطـلع شـد كـه والى مـديـنـه بـه مـتـوكـل امـرى چند نوشته كه موجب اذيت واضرار اونسبت به آن جناب خواهد گرديد نامه اى بـه متوكل نوشت ودر آن نامه درج كرد كه والى مدينه آزار واذيت به من مى رساند و آنچه در حـق مـن نـوشـتـه مـحض كذب وافتراء است ، متوكل براى مصلحت نامه مشفقانه به حضرت نـوشت ودر آن نامه امام زمان را تعظيم واكرام كرد ونوشت چون مطلع شديم كه عبداللّه بن مـحـمـّد نـسـبـت بـه شـمـا سـلوك نـامـوافـقـى كـرده مـنـصـب اورا تـغـيـيـر داديـم ومـحـمـّد بـن فـضـل را بـه جـاى اونـصـب كـرديـم واورا مـاءمـور بـه اعـزاز و اكـرام وتـجـليـل شـمـا نـمـوده ايـم ونـيـز بـه آن حـضـرت نـوشـت كـه خليفه مشتاق ملاقات وافر البـركات شما گرديده وخواهان آن است كه اگر بر شما دشوار نباشد متوجه اين صوب گـرديـد بـا هـر كـه خـواهـيـد از اهـل بـيـت وخـويشان وحشم وخدمتكاران خود با نهايت سكون واطـمـينان خاطر به رفاقت هركه اراده داشته باشيد وهر وقت كه خواهيد بار كنيد وهر گاه كه اراده نماييد نزول كنيد ويحيى بن هرثمه را به خدمت شما فرستاده كه اگر خواهيد در ايـن راه در خـدمـت شما باشد ودر هر باب اطاعت امر شما نمايد ودر اين باب سفارش بسيار بـه اوفـرمـود، وبـدانيد كه هيچيك از اهل بيت وخويشان وفرزندان ومخصوصان خليفه نزد اواز شـمـا گرامى تر نيستند و نهايت لطف وشفقت ومهربانى نسبت به شما دارد. ونـوشـت آن نـامـه را ابـراهـيـم بـن عـبـاس در مـاه جـمـادى الا خـرة سـنـه دويـسـت وچهل وسه .

وامـا اذيـت وآزارى كـه از مـخـالفـين به آن امام مبين عليه السلام رسيده پس بسيار است ودر اينجا به ذكر چند روايت اكتفا مى كنيم :

گزارش از حركت امام از مدينه به سامراء

مـسـعـودى از يـحـيـى بـن هـرثـمـه روايـت كـرده كـه گـفـت : فـرسـتـاد مـرا مـتـوكـل بـه سـوى مـديـنه براى حركت دادن حضرت امام على نقى عليه السلام را از مدينه بـردن بـه سـامـره بـه جـهـت بـعـض چـيـزهـا كـه دربـاره اوبـه مـتـوكـل رسـيـده بـود. پـس چـون بـه مـديـنـه وارد شـدم اهـل مدينه بانگ وفرياد برداشتند چندانكه مانند آن نشنيده بودم پس ‍ ايشان را ساكن كردم وقـسـم خـوردم كـه مـن مـاءمـور نـشـدم كـه مـكـروهـى بـه آن حـضرت برسانم وتفتيش كردم منزل آن جناب را نيافتم در آن مگر قرآن ودعا ومانند آن :

ودر ( تذكره سبط ) است كه لَمْ اَجِدْ فيهِ اِلاّ مَصاحِفَ وِ اَدْعِيَةً وَ كُتُبِ الْعِلْمِ فَعَظُمَ فى عَيْنى .

پـس آن حـضـرت را از مـديـنـه حـركـت دادم وخـودم قـائم بـه خـدمات اوبودم وبا آن حضرت خوشرفتارى مى نمودم پس در آن ايام كه در راه بوديم روزى ديدم آن حضرت را كه سوار شـده ولكـن جـامـه بارانى پوشيده ودم اسب خود را گره زده ، من تعجب كردم از اين كار او؛ زيـرا كـه آن روز آسـمـان صـاف وبـى ابر بود وآفتاب طلوع كرده بود پس نگذشت مگر زمـان كـمـى كـه ابـرى در آسـمـان ظاهر شد وباران باريد مانند دهان مشك ورسيد به ما از بـاران امـر عـظيمى . پس آن حضرت روكرد به من و فرمود: مى دانم كه منكر شدى وتعجب كـردى آنـچـه را كـه ديـدى از مـن وگـمـان كردى كه من مى دانستم از امر باران آنچه را كه تـونـمـى دانـسـتـى چـنـيـن نـيـست كه توگمان كرده اى لكن من زيست كرده ام در باديه ومى شناسم بادى را كه در عقب باران دارد. يحيى گفت : چون به بغداد وارد شديم ابتدا كردم به اسحاق بن ابراهيم طاطرى و رفتم به ديدن اوواووالى بغداد بود چون اومرا ديد گفت : اى يـحـيـى ايـن مـرد يـعـنـى امـام عـلى نـقـى عـليـه السـلام پـسـر پـيـغـمـبـر اسـت ومتوكل را تومى شناسى ومى دانى عداوتش را با اين خانواده پس اگر چيزى بگويى به اوكه وادار كند اورا بر كشتن آن حضرت ، پيغمبر خصم توخواهد بود، گفتم : به خدا قسم ! مـن مـطـلع نـشـدم بـر چـيـزى از اوكـه مـخـالف مـيـل متوكل باشد بلكه هرچه ديدم تمامش جميل وشكيل بود.

پـس رفـتـيـم بـه سامره وابتدا به ديدن وصيف تركى رفتيم ومن از اصحاب ونوكران او بودم ، چون مرا ديد وگفت : اى يحيى ! به خدا قسم كه اگر مويى از سر اين مرد كم شود مـطـالب آن غـيـر مـن نخواهد بود. پس من تعجب كردم از كلام اسحاق طاطرى و وصيف تركى وسـفـارش ايـشـان در بـاب آن حـضـرت پـس بـه نـزد مـتـوكـل رفـتـم وآنـچـه از آن حـضرت ديده بودم وآنچه از ثناء بر آن حضرت شنيده بودم بـراى متوكل نقل كردم . متوكل جائزه به آن حضرت داد وظاهر كرد نيكى واحسان خود را به آن حضرت ومكرم داشت اورا.

مناظر شگفت انگيز

شـيـخ كـليـنـى وديـگـران از صـالح بـن سـعـيـد روايـت كـرده انـد كـه گـفـت روزى داخـل سـرّ مـن راءى شـدم وبـه خدمت آن جناب رفتم وگفتم : اين ستمكاران در همه امور سعى كـردنـد در اطـفـاء نور تووپنهان كردن ذكر توتا آنكه تورا در چنين جايى فرود آوردند كـه مـحـل نزول گدايان وغيربان بى نام ونشان است ، حضرت فرمود كه اى پسر سعيد! هـنـوز تـودر مـعـرفـت قـدر ومـنـزلت ما در اين پايه اى وگمان مى كنى كه اينها با رفعت شـاءن مـا منافات دارد ونمى دانى كسى را كه خدا بلند كرد به اينها پست نمى شود. پس بـه دسـت مـبـارك خـود اشاره كرد به جانبى چون به آن جانب نظر كردم بستانها ديدم به انواع رياحين آراسته وباغها ديدم كه به انواع ميوه ها پيراسته ونهرها ديدم كه در صحن آن بـاغـهـا جـارى بود وقصرها وحوران وغلمان در آنها مشاهده كردم كه هرگز نظير آنها را خـيـال نـكـرده بـودم ، از مـشـاهـده ايـن احـوال ديده ام حيران و عقلم پريشان شد. پس حضرت فـرمـود مـا هـرجـا كـه بـاشـيـم ايـنـهـا از بـراى مـا مـهـيـا است و در كاروان گدايان نيستيم .

مكافات تهمت

مسعودى در ( اثبات الوصية ) روايت كرده كه چون حضرت امام على نقى عليه السـلام داخـل خـانـه مـتـوكـل شد ايستاد مشغول به نماز گشت بعضى از مخالفين آمد ايستاد مـقـابـل آن حـضـرت وگـفـت : تـا كـى ريـاكـارى مـى كنى ؟ حضرت تا اين جسارت را شنيد تـعـجـيل فرمود در نماز خود وسلام داد پس روكرد به اوو فرمود: اگر دروغ گفتى در اين نـسبتى كه به من دادى خدا تورا از بيخ بركند تا اين كلمه را فرمود آن مرد افتاد وبمرد وقصه اوخبر تازه اى شد در خانه متوكل .

شمشيرداران نامرئى

قـطـب راونـدى روايـت كـرده اسـت از فـضـل بـن احـمـد كـاتـب از پـدرش احـمـد بـن اسـرائيـل كـاتـب مـعـتـز بـاللّه بـن مـتـوكـل كـه گـفـت : روزى مـن بـا مـعـتـز بـه مـجـلس مـتوكل رفتم واوبر كرسى نشسته بود وفتح بن خاقان نزد اوايستاده بود پس معتز سلام كـرد و ايـسـتـاد، مـن در عـقـب اوايـسـتـادم . وقـاعـده چـنـان بـود كـه هـرگـاه مـعـتـز داخـل مـى شـد اورا مرحبا مى گفت وتكليف نشستن مى كرد. در اين روز از غايت غضب وتغييرى كـه در حـال اوبـود متوجه معتز نشد وبه فتح بن خاقان سخن مى گفت وهر ساعت صورتش مـتـغـيـر مـى گـرديـد وشعله غضبش افروخته تر مى شد وبا فتح بن خاقان مى گفت آنكه تـودر حـق اوسـخـن مى گويى چنين وچنان كرده است و(فتح ) آتش خشم اورا فرومى نـشـانـيـد ومى گفت : اينها بر اوافتراء است و او از اينها برى است ، فايده نمى كرد وخشم اوزيـاده مـى شـد ومـى گفت : به خدا سوگند كه اين مراثى را مى كشم كه دعوى دروغ مى كند ورخنه در دولت من مى افكند پس ‍ گفت بياور چهار نفر از غلامان خزر  جلف را كه چيزى نمى فهمند. ايشان را حاضر كرد، چون حاضر شدند به هر يك از ايشان شـمـشـيـرى داد وايـشان را امر كرد كه چون حضرت امام على نقى عليه السلام حاضر شود اورا به قتل آورند و گفت : به خدا سوگند كه بعد از كشتن جسد اورا هم خواهم سوخت . بعد از سـاعـتـى ديـدم كـه حـجـاب مـتـوكـل آمـدنـد وگـفـتـنـد: آمـد! نـاگـاه ديـدم كـه حـضـرت داخـل شـد و لبهاى مباركش حركت مى كرد ودعايى مى خواند واثر اضطراب وخوف به هيچ وجـه در آن حـضـرت نـبـود، چـون نـظـر متوكل بر آن حضرت افتاد خود را از تخت به زير افكند وبه استقبال حضرت شتافت واورا در بر گرفت ودستهاى مباركش را ميان دوديده اش را بـوسـيـد وشـمـشـيـر در دسـتـش بـود گـفـت : اى آقـاى مـن ! اى فـرزنـد رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه وآله وسـلم ، اى بهترين خلق ! اى پسر عم من ومولاى من ، اى ابـوالحـسـن ، وحـضـرت مـى فـرمـود: اعـيذك باللّه يا اميرالمؤ منين عفوكن من را از گفتن اين كلمات . متوكل گفت : براى چه تصديق كشيده اى وآمده اى در چنين وقتى ؟ حضرت فرمود كه پـيـك تـوآمـد در ايـن وقـت وگـفـت مـتـوكـل تـورا طـلبـيـده ، متوكل گفت : دروغ گفته است آن ولدالزنا، گفت برگرد اى سيد من ، به همان جا كه آمدى ، پس ‍ گفت : اى فتح بن خاقان ، اى عبداللّه ، اى معتز! مشايعت كنيد آقاى خودتان وآقاى مرا. پس چون نظر آن غلامان خزر بر آن حضرت افتاد نزد آن حضرت بر زمين افتادند وسجده بـه جـهـت تـعـظـيـم آن حـضـرت نـمـودنـد. چـون حـضـرت بـيـرون رفـت مـتـوكـل غـلامـان را طـلبـيـد وتـرجـمـان را گـفـت كـه از ايـشـان سـؤ ال كـن كـه بـه چـه سـبب امر نسبت به اوبه جا نياورديد؟ ايشان گفتند از مهابت آن حضرت بـى اخـتـيـار شـديـم چـون پـيـدا شـد در دور اوزيـاده از صـد شـمـشـيـر بـرهنه ديديم وآن شـمـشـيـرداران را نـمـى تـوانـستيم ديد ومشاهده اين حالت مانع شد ما را از آنكه امر را به عـمـل آوريـم و دل مـا پـر از بـيـم وخـوف شـد. پـس مـتـوكـل روبه ( فتح ) آورد وگفت : اين امام تواست وخنديد، ( فتح ) شاد شد به آنكه آن بليه را از آن جناب گذشت و حمد خدا به جا آورد.

ملاقات صقر با امام هادى عليه السلام در زندان

ابـن بابويه وديگران روايت كرده اند از صقر بن ابى دلف كه چون حضرت امام على نقى عليه السلام را به سرّ من راءى آوردند به خدمت آن حضرت رفتم كه خبرى از آن جـنـاب بـگيرم وآن حضرت را نزد زرافه حاجب متوكل محبوس كرده بودند چون نزد اورفتم گفت : به چه كار آمده اى ؟ گفتم : به ديدن شما آمده ام ، ساعتى نشستيم چون مجلس خلوت شد گفت : گويا آمده اى كه خبرى از صاحب وامام خود بگيرى ؟ من ترسيدم وگفتم صاحب من خـليـفـه است . گفت : ساكت شو، كه مولاى توبر حق است ومن نيز اعتقاد تورا دارم واورا امام مى دانم ، پس گفت : آيا مى خواهى نزد اوبروى ؟ گفتم : بلى ، گفت : ساعتى صبر كن كه صـاحـب البـريد بيرون رود، وچون بيرون رفت كسى با من همراه كرد وگفت ببر اورا به نـزد عـلوى كـه محبوس است اورا نزد اوبگذار وبرگرد. چون به خدمت آن جناب رفتم ديدم بـر روى حـصـيـرى نـشـسته است ودر برابرش قبرى كنده اند پس سلام كردم ودر خدمت آن جـنـاب نـشـسـتـم حـضـرت فـرمـود كـه بـراى چـه آمـده اى ؟ گـفـتـم : آمـده ام از احـوال شـمـا خـبـرى گـيـرم چـون نـظر من بر قبر افتاد گريان شدم ، حضرت فرمود كه گـريـان مباش كه در اين وقت از ايشان آسيبى به من نمى رسد، گفتم : الحمدللّه . پس از مـعـنـى حديث لاتُعادُوا الاَيامَ فَتُعاديكُمْ پرسيدم ، حضرت جواب اورا داد آنگاه فرمود: وداع كن و بيرون روكه ايمن نيستم بر توومى ترسم اذيتى به توبرسد.

.

ذكر شهادت حضرت امام على نقى عليه السلام

بدان كه سال شهادت آن حضرت به اتفاق ، در سنه دويست وپنجاه وچهار هجرى بوده ودر روز وفـات اخـتلاف است . جمله اى از علما روز سوم ماه رجب را اختيار كرده اند وبنابر آنكه ولادت آن حـضـرت در سـنـه دويـسـت ودوازده بـاشـد سـن شـريـفـش ‍ در وقـت وفـات قـريـب چـهـل ودوسـال بـوده ودر وقـت وفـات پـدر بـزرگـوارش هـشـت سـال وپـنـج مـاه تـقـريـبـا از عـمـر شـريـف آن حـضـرت گـذشـتـه بـود كـه بـه مـنـصـب جـليـل امـامـت كـبـرى وخـلافـت عـظـمـى سـرافـراز گـرديـد ومـدت امـامـت آن جـناب سى وسه سال بود.

عـلامـه مـجـلسـى فـرموده كه قريب به سيزده سال در مدينه طيبه اقامت فرمود وبعد از آن مـتـوكـل آن حـضـرت را بـه سـرّ مـن راءى طـلبـيـد وبـيـسـت سـال در سـرّ مـن راءى تـوطـن فـرمـود در خـانـه اى كـه اكنون مدفن شريف آن حضرت است .

فـقـيـر گـويـد: بـنـابـر آن روايـت اسـت كـه مـتـوكـل آن حـضـرت را در سـنـه دويـسـت وچـهـل و سـه بـه سـامـره طـلبـيـد مـدت اقـامـت آن جـنـاب در سـامـره قـريـب يـازده سـال مـى شـود و بـنـابـر قـول مـسـعـودى قـريـب نـوزده سـال مـى شـود، ودرك كـرد در ايـام عـمـر شـريف خود مقدارى از خلافت ماءمون وزمان معتصم وواثق ومتوكل ومنتصر ومستعين ومعتز، ودر ايام معتزّ آن حضرت را زهر دادند وشهيد نمودند.

وبـالجـمله : بنابر قول شيخ صدوق وبعضى ديگر، معتمد عباسى برادر معتز آن حضرت را مـسـمـوم كـرد  ودر وقت شهادت آن امام غريب غير از امام حسن عسكرى عليه السـلام كـسـى نـزد بـاليـن آن جـنـاب نـبـود وچـون حضرت از دنيا رحلت فرمود جميع امرا واشـراف حـاضـر شـدنـد، وامام حسن عليه السلام در جنازه پدر شهيد خود گريبان چاك زد وخـود مـتـوجـه غـسـل وكـفـن ودفـن والد بـزرگـوار خـود شـد وآن جـنـاب را در حـجـره اى كه محل عبادت آن حضرت بود دفن كرد وجمعى از جاهلان احمق بر آن حضرت اعتراض كردند كه گـريبان چاك زدن در مصيبت مناسب وشايسته نبود، حضرت فرمود به آن احمقان كه چه مى دانيد احكام دين خدا را، حضرت موسى عليه السلام پيغمبر بود ودر ماتم برادر خود هارون عليه السلام گريبان چاك زد.

شـيـخ اجـل على بن السحين مسعودى رحمه اللّه در ( اثبات الوصية ) فرموده : حديث كرد ما را جماعتى كه هر كدام از آنها حكايت مى كرد كه در روز وفات حضرت امام على نقى عـليـه السـلام در خـانـه آن حـضـرت بـوديـم وجمع شده بودند در آنجا همه بنى هاشم از آل ابـوطـالب وآل عـباس ونيز جمع شده بود بسيارى از شيعه وظاهر نگشته بود به نزد ايـشـان امـر امامت ووصايت حضرت امام حسن عسگرى عليه السلام واطلاع نداشتند بر امر آن حـضـرت غـيـر ثـقـات ومعتمدانى كه امام على نقى عليه السلام نزد ايشان نص بر امامت آن حـضرت فرموده بود پس ‍ حكايت كردند آن جماعتى كه در آنجا حاضر بودند كه همگى در مـصـيـبت وحيرت بودند كه ناگاه از اندرون خانه بيرون آمد خادمى وصدا زد خادم ديگر را وگـفـت : اى ريـاش ! بـگير اين رقعه را وببر به خانه اميرالمؤ منين وبده آن را به فلان وبگوكه اين رقعه را حسن بن على داده . مردم چون اسم مبارك حضرت امام حسن پسر حضرت امـام عـلى نـقـى عـليه السلام را شنيدند چشم برداشتند تا مگر آن حضرت را بنگرند پس ديدند باز شد درى از صدر رواق وبيرون آمد خادم سياهى پس از آن بيرون آمد حضرت امام حـسـن عـسكرى عليه السلام در حالى كه دريغ وافسوس خورنده وسر برهنه با جامه چاك زده بـود وبـر تـن آن حـضـرت بـود ( ملحم ) كه يك نوع جامه اى است وآستر داشت وسـفـيد رنگ بود وصورت آن جناب مانند صورت پدر بزرگوارش بود وبه هيچ وجه از آن فـروگـذار نـكـرده بـود ودر خـانـه آن حـضـرت اولاد مـتـوكل بودند وبعضى از ايشان ولايت عهد داشتند. پس چون حضرت را ديدند باقى نماند احـدى مـگـر آنـكـه از جـاى خـود بـرخـاسـت وابـواحـمـد مـوفـق ابـن مـتوكل كه وليعهد بود به سوى آن حضرت در آورد ومعانقه كرد با آن جناب وگفت : مرحبا پـسـر عـمـم ! پـس حـضـرت نـشـسـت مـابـيـن دودر رواق ومـردم بـه تـمـامـى مقابل آن حضرت نشستند وپيش از آنكه آن جناب بيايد آن خانه مانند بازار بود از احاديث و گـفـتـگـولكن چون امام حسن عليه السلام آمد ونشست تمامى سكوت كردند ديگر شنيده نمى شد چيزى مگر عطسه يا سرفه . در اين هنگام جاريه اى از اندرون بيرون آمد در حالى كه نـدبه مى كرد بر حضرت امام على نقى عليه السلام ، امام حسن عليه السلام فرمود نيست ايـنجا كسى كه ساكت كند اين جاريه  را؟ شيعيان مبادرت كردند به سوى او، آن جـاريـه داخـل در انـدرون شـد پـس خـادمـى بـيـرون آمـد و مـقـابـل آن حـضـرت ايـسـتاد، حضرت برخاست وجنازه حضرت امام على نقى عليه السلام را بـيـرون آوردنـد، حـضـرت با جنازه حركت فرمود بردند آن جنازه نازنين را تا شارعى كه مـقـابـل خـانـه مـوسـى بـن بغا بوده ، پس معتمد بر آن حضرت نماز خواند و پيش از آنكه حـضـرت امـام حـسـن عليه السلام از اندرون بيرون بيايد بر آن حضرت نماز خوانده بود پس آن جناب را دفن كردند در خانه اى از خانه هاى آن حضرت .

ونـيـز مـسعودى گفته در ( مروج الذهب ) كه وفات يافت حضرت امام على نقى عليه السـلام در روز دوشـنـبـه چـهار روز به آخر جمادى الاخر مانده سنه دويست وپنجاه وچهار، هـنگامى كه جنازه آن حضرت را حركت مى دادند شنيدند جاريه اى مى گويد: ماذا لَقينا فى يـَوْمِ الاِثـْنـَيْنِ قَديما وَ حَديثا؛ يعنى ما چه كشيديم از نحوست روز دوشنبه از قديم الا يام تـا ايـن زمان واشاره كرد به اين كلمه به روز وفات پيغمبر صلى اللّه عليه وآله وسلم وجـلافـت منافقين طغام ( وَ الْبَيْعَة الَّتى عَمَّ شُؤْمُهَا الاِسْلامْ ) ودور نـيـسـت كـه ايـن جـاريه همان باشد كه حضرت امام حسن عليه السلام ندبه اورا شنيد واين كلمات چون خلاف تقيه بود حضرت نپسنديد.

ونـيـز مسعودى در ( اثبات الوصية ) نقل كرده كه شدت كرد گرمى هوا بر حضرت امـام حسن عسكرى عليه السلام در تشييع جنازه پدر بزرگوارش در رفتن در شارع براى نـماز به آن حضرت ودر برگشتن بعلاوه زحمتى كه بر آن حضرت رسيد از كثرت جمعيت وفـشـار مـردم آن جـنـاب را، پـس در وقـتـى كـه بـرگـشـت بـه مـنـزل برود در بين راه رسيد به دكان بقالى كه آب پاشيده بود به طورى كه خنك شده بـود، حـضـرت چـون هـواى خـنـك آنـجـا را ديد سلام كرد بر آن مرد ورخصت خواست كه آنجا بـنشيند لحظه اى استراحت كند، آن مرد اذن داد آن حضرت در آنجا نشست ومردم نيز اطراف آن جـنـاب ايـسـتـادند، در اين هنگام جوان خوشرويى با جامه نظيف وارد شد در حالى كه سوار بـر اسـتر اشهبى وجامه اى كه در زير قبا داشت سفيد بود پس از استر پياده گشت واز آن حـضـرت خـواسـت كـه سـوار شود پس آن جناب سوار شد تا به خانه آمد وپياده گشت واز عـصر همان روز بيرون آمد از ناحيه آن حضرت توقيعات وغير آن همچنان كه از ناحيه والد بـزرگـوارش بـيـرون مـى آمـد گـويـا مردم فاقد نشدند مگر شخص حضرت امام على نقى عليه السلام را.

برگرفته از :منتهي الامال

 


٠٠:٥٠ - 1396/12/29    /    شماره : ٣٢٩١٩٨    /    تعداد نمایش : ٢٢٠٩


نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 

خروج